کد خبر 130191
۲۹ شهریور ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

پدر، شیدای شهیدان بود

پدر، شیدای شهیدان بود

به گزارش خبرگزاری حیات، دکتر محسن خزعلی فرزند همراه و همدل مرحوم آیت ا... ابوالقاسم خزعلی است که از منش پدر در ادوار گوناگون حیات، خاطراتی شنیدنی دارد. او دراین گفت و شنود ناگفته هایی از زندگی و زمانه آن بزرگ را با ما در میان نهاد که مارا از هرگونه توضیحی مستغنی می دارد.**مرحوم آیت ا... خزعلی از چهره هایی بودند که تبعیدهای فراوانی را تحمل کردند. در این تبعیدها و به عنوان یک شخصیت ایثارگر، ایشان را چگونه دیدید؟ایشان از تبعیدها و زندان‌ها داستان‌های زیادی دارد. ما 9 بچه بودیم، پنج پسر و چهار دختر که یکی از پسرها شهید شد و مادر ما، هم برایمان پدر بود و هم مادر. ایشان همه بچه‌ها را قطار می‌کرد که پدرتان را مثلاً به زابل برده‌اند و به آنجا می‌رویم. با شرایط بسیار دشواری می رفتیم و در آنجا پدر و آقایان صلواتی، کلانتر و مروارید، همه در یک خانه بودند. حالا تصورش را بکنید این همه بچه به همراه پدر و مادر، همگی در یک اتاق به سر می بردیم. به رغم وجود چنین شرایطی، آن هم در هوای گرم زابل، اما به‌قدری تبعیدیان آن منزل باصفا بودند که به ما خیلی خوش می گذشت. یادم هست شب‌های جمعه آقای مروارید ما بچه‌ها را قطار می‌کرد و پشت قبای ایشان را می‌گرفتیم و در حیاط کوچک آن خانه دور می‌زدیم و ایشان دعای شب جمعه را می‌خواند و آهسته گریه می‌کرد! آقای صلواتی کمی جدی بود، ولی بقیه برای ما قصه می‌گفتند، بازی می‌کردند و علیرغم هوای گرم تابستان، روزهای خوبی برایمان بود. در دامغان همین‌طور. در گناوه آقای راشد یزدی و چند نفر دیگر تبعید بودند و آقای راشد یزدی با آنها شوخی می‌کرد و به آنها روحیه می‌داد. ما سه سال در دامغان بودیم و پدر دامغان را متحول کرد! سال‌ها بعد از انقلاب آقای سعید شاهچراغی یک بار به شوخی گفت: «باز هم رژیم سابق که علمای عامل را به شهرهای مختلف تبعید می‌کرد و در قم نمی‌ماندند و در نتیجه همه شهرها را متحول کردند!» ایشان هم دامغان را انقلابی کرد، اما نه انقلابی‌ای که انقلابی بودنشان بر تدینشان می‌چربد، بلکه تدین و تقوایی که در آن، انقلاب هم هست. **یکی از فرازهای مهم زندگی آیت‌ا... خزعلی، رفتاری است که در شهادت فرزندشان از خود نشان دادند. از داستان شهادت برادرتان و نحوه مواجهه پدر با آن، چه خاطره ای دارید؟من و اخوی معمولاً با هم بودیم. آن موقع من طلبه مدرسه حقانی بودم. اخوی ما هم طلبه بود و در مشهد پیش آیت ا... آسید جعفر سیدان درس می‌خواند. دو سال از من بزرگ‌تر بود و خیلی با هم رفیق بودیم. هم طلبه مشهد بود، هم دانشجوی فیزیک دانشگاه مشهد. به قم آمد که به پدر و مادر سر بزند و با هم به تظاهرات رفتیم. نزدیک حرم، گاردی‌ها حمله کردند. چهلم شهدای تبریز بود. یعنی تبریزی‌ها در چهلم شهدای 19 دی قم قیام کردند و دوباره چهلم آنها را مردم قم گرفتند و عده‌ای شهید شدند. در حمله‌ای که گاردی‌ها کردند و همه را به رگبار بستند، دیگر کسی به کسی نبود و من هم از اخوی جدا مانده بودم. مردم قم هم در خانه‌ها را باز کرده بودند و افرادی را که از دست گاردی‌ها فرار می‌کردند، پناه می‌دادند. آخر شب از خانه‌ای که در آن پناه گرفته بودیم، بیرون آمدیم و دیدیم در کوچه کلی خون ریخته و مغز یک نفر روی زمین افتاده بود! با خودم گفتم:« بنده خدا مادرش! او ببیند مغز فرزندش این‌طور روی زمین ریخته است چه حالی می‌شود؟» و البته چندی بعد فهمیدیم مغز اخوی ما بوده است! وقتی جنازه را تحویل گرفتیم، کاسه سرش به اندازه یک مشت خالی شده بود! وقتی پیکرش را آوردند، نه پدر و نه مادر اصلاً گریه نکردند و خیلی محکم و قوی ایستادند. همشیره ما مقاله‌ای نوشت و از امام حسین(ع) گفت که برادر و فرزندانش را در راه خدا تقدیم کردند و از زبان حضرت زینب(س) نکاتی را نوشت. امام خمینی (ره) وقتی مطالب همشیره را شنیده بودند، خیلی تعریف کردند و در نامه‌ای که به پدر نوشتند، اشاره کردند: «صبر شما، رژیم شاه را لرزاند!» تعبیرهای بسیار عجیبی کرده بودند. حاج‌آقا با اینکه آدم خیلی دل‌رحمی بود، کسانی که از نزدیک ایشان را می‌شناختند، این ویژگی حاج‌آقا را خیلی خوب می دانستند. من احساس می کردم ایشان وقتی بالای سر جنازه برادرم آمد، دارد از شدت غصه منفجر می‌شود! ولی تبسمی کرد. خیلی به اطرافیان روحیه دادند. همین‌طور مادر خیلی خوب و با روحیه بودند. ایشان نسبت به شهدا حالت خاصی داشتند و می‌شود گفت بیمار شهدا بودند! مثلاً همیشه پیگیری می‌کردند که فلان شهید چگونه به آن شکل مظلومانه به شهادت رسیده است؟ به خانه‌هایشان می‌رفتند، با پدر و مادرهایشان ملاقات می‌کردند.گاهی خودشان پیشنهاد می‌دادند: « آیا می‌توانم بیایم و برای شهیدی که این‌قدر پیش امام حسین(ع) مقام دارد، منبر بروم؟» و منبر می‌رفت. حتی در این اواخر، با اینکه وضع مالی خوبی هم نداشتند، به برخی خانواده های آنها کمک می‌کردند. حتی خانواده‌های شهدایی بودند که برای مراسم فرزندشان پول نداشتند و ایشان از جیب خودش به آنها کمک می‌کردند. خلاصه اینکه شهدا را عاشقانه دوست داشتند و می‌گفتند: «اینها گرامی‌ترین انسان‌های روی زمین هستند که این‌طور عاشقانه جانشان را در راه امام حسین(ع) و امیرالمؤمنین(ع) می‌دهند، به‌خصوص شهدای حرم خیلی نزد خدا مقام دارند». شیفته شهدای حرم بودند و جوری از اینها حرف می‌زدند و اشک می‌ریختند که انگار روح اینها را می‌بینند و با آنها مأنوس هستند. می‌گفتند: «وقتی وحوش و جنایتکاران داعش سر اینها را می‌برند، یقین دارم سرشان در دامان امیرالمؤمنین(ع) است، چون اینها دارند با دشمن علی(ع) می‌جنگند.اینکه جوانی به هنگام شهادت، سرش در دامن علی(ع) باشد، شوخی نیست و بر عالم پادشاهی می‌کند».**سئوال بعدی از سابقه دیرین و به طورمشخص، مبدأ آشنایی ایشان با رهبر معظم انقلاب است. ظاهراً انس و الفت زیادی بین این دو بزرگوار حاکم بود. از این موضوع چه خاطراتی دارید؟رهبر معظم انقلاب به دلیل گرفتاری‌ها، مشغله‌های فراوان و طاقت‌فرسا و همین‌طور مسائل امنیتی،کمتر به منزل کسی می‌روند، اما به منزل حاج‌آقا تشریف آوردند و برای ایشان فاتحه خواندند. در دوران بستری بودن ایشان، به بیمارستان هم تشریف آوردند. هر وقت حاج‌آقا به بیت رهبری می‌رفتند، آقا بزرگی می‌کردند و فوق‌العاده به ایشان احترام می گذاشتند. پیامی را هم که در فوت ایشان دادند، بیانگر ارتباط نزدیک ایشان با مقام معظم رهبری است. **از ترفندها و برنامه‌های منافقین برای ترور ایشان چه خاطراتی دارید؟چون همانطور که اشاره کردید،ترور ایشان از همان ماه های اولیه انقلاب در دستور کارآنها بود؟چون ایشان اولین کسی بود که در منبرها آنها را التقاطی و منافق نامیده بود، خیلی دنبال ترورشان بودند و خدا تیم‌های مختلف سپاه را حفظ کند که از ایشان حفاظت می کردند. الحمدلله خیلی هایشان تا امروز هم هستند و قاعدتاً خاطرات جالبی از آن دوران دارند که باید ضبط و ثبت شود. همانطور که عرض کردم، ایشان می‌گفت: «روزی که مرگم مقدر هست فرا می‌رسد، حتی اگر همه مرا حفظ کنند» لذا همیشه به دل خطر می‌رفت. چه قبل از انقلاب و در دوران زندان‌ها و تبعیدها و چه پس از انقلاب با تهدید و ترور منافقین. الحمدلله 91 سال عمر سالم و با عزت کرد و به قول مقام معظم رهبری «حتی جمعه‌ها هم برای خدمت به انقلاب و مردم کار می کرد». تیم های حفاظتی ایشان هم که همه بچه‌های خوب و متدینی بودند، امروز خوب، سرحال و در حال خدمت به نظام هستند، اما تیم‌های مختلف منافقین که به دنبال ترور ایشان بودند، همگی دستگیر شدند و در بازجویی ها به هدف خود اعتراف کردند. منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/ 

برچسب‌ها